اثاث برون

رفتم جام را عوض کردم

نتونستم، یعنی راستش حالش را نداشتم بردارم بگردم ببینم می شود پست های اینجا رو منتقل کرد به اونجا یا نه

منتها تصمیم گرفتم مثل اینجا چسناله نباشد، هر چیزی که برمیدارم بش فکر می کنم را بنویسم یک ذره ازین فاز چسناله بیاد بیرون وبلاگ

بعد خیلی امیدوارم حالا که گودر بسته شده وبلاگ جدیده هم خاننده داشته باشد که بعیده خب البته

این جا اسباب کشی کردم :http://gandomin.wordpress.com

  
نویسنده : گندم سین ; ساعت ٦:٢٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ بهمن ،۱۳٩٠
تگ ها :

 

مریض و بی حال، خودم را می کشم تا پای اتوبوس، به زور صندلیم را پیدا می کنم، یکی از همین اتوبوس های عهد قلقله میرزاست. خیلی قدیمی. خیلی کثیف، صندلی هاش فاصله ندارند با هم، بوی نا هم می دهد، مهم هم نیست، این سه تا امتحان آخر را که بدهم نهایتن چهار پنج بار باید برای کارهای فارغ التحصیلی بروم. چیزی نیست بعد از این همه.

یکی دو دقیقه بعد از اینکه جام را پیدا می کنم یکی ازم می پرسد صندلی چهارده اینجاست با سر می گویم آره و بعد می نشیند، خوراکی را پخش می کنند، نمی خاهم، انقدر آب پرتقال خوردم که هر چند دقیقه برمی گردد تا گلوم و باز می رود پایین. نگرانم توی اتوبوس بالا نیاورم کثافتکاری بشود، مردم معطل شوند، فحشم بدهند. مریضم، بدحالم و دلم هم برای خودم می سوزد، دروغ چرا.

خانوم بغلی ازم می پرسد کجا پیاده می شوی. می گویم فلانشهر. می گوید خودش هم. می پرسد دانشجویی. می گویم بله. ترم آخر. انگار فرقی هم می کند. انگار مثلن از وقتی ترم اول بودم چیزی به محفوظاتم اضافه شده یا کار به درد بخوری یاد گرفته ام که ترم آخر بودنم فرقی به حالم داشته باشد.

سر تکان می دهد که ها و اضافه می کند موفق باشی. همین.

[همیشه مکالمات به این جا که می رسند دوست دارم فریاد بزنم. موفق باشم؟ بعد از هفت سال کار کردن، نه چیزی بلدم که به دردم بخورد، نه پس انداز درست حسابی دارم و نه شغلی که دوست داشته باشم.

نقش منافقین صدر اسلام پیدا کرده ام، به هیچ کس نمی گویم خود واقعی ام کیست، و همه پیش چشمم خود واقعی ام را مسخره می کنند، پیش چشمم می نویسند خود واقعی ات فاحشه است همه جا و من می گویم بیچاره خودهای واقعی من، وقت مقایسه کردن حقوق می نویسند ای بابا حقوق ما از "خود واقعی من" توی فلان شرکت هم کمتر است و من فقد لبخند می زنم،فیلم می سازند، خود واقعی من توی مسخره شدن نقش اول را ایفا می کند.

من فقد نمیخاهم کسی بفهمد که اصلن کی ام، چه کاره ام، کجا زندگی می کنم، چرا از خانواده ام جدا شدم، و هی بیشتر دروغ می گویم یا حداقل راستش را نمی گویم، هی برای هر کسی یک بخش عمیقی از واقعیت را پنهان می کنم تا لااقل خیلی تحقیر نشده باشم. نتیجه ش چیست؟ روز به روز از خودم بیشتر متنفر می شوم و هی زنگ می زنم به الف میم گریه می کنم و او هی باید دلداریم بدهد چون چه کار بیشتری از دست او یا هر کس دیگری بر می آید؟ وقتی درد من بی کفایتی خودم است.

نتیجه ش می شود چی؟ اینکه شما نمی توانید بیکار بمانید حتا برای یک روز. چون که پس کی خرج خانه و رفت و آمد و کرایه و دانشگاه و کوفت و زهرمارتان را بدهد؟

نمی توانید یک وام بگیرید یک کاری که سالهاست دوست دارید راه بیندازید، چون وام گرفتن مصییبت دارد و شما توی یک دو میلیونیش می مانید و مجبورید چل نفر را درگیر کنید بعد می خواهید با این حد بضاعت وام کارآفرینی بگیرید؟ ریدید خب

از چیزهای دیگر که نک و نالش را توی پست اول اینجا کرده بودم که بگذریم ته تهش این می ماند که رفتن می شود بهترین کاری که می توانید بکنید؛ با این استدلال که هر جای دیگر دنیا چهار پنج سال از عمرم را آنطور که از هیفده تا بیست و یکی دو سالگی سگ دو زدم سگ دو زده بودم لااقل الان یک چیز، حداقل یک چیز داشتم که دوستش داشته باشم.

همین می شود که وقتی دارید برای راننده تاکسی غر می زنید و او می گوید اونجا رو ولش کن، مثل یابو از یافتن تی تاپ خوشحال می شوید.فکر می کنید شاید واقعن باید بی خیال اینجا شد، اینجا اگر چیزی داشت که به آدم بدهد تا حالا داده بود.

همین، تا چند وقت دیگر، می شوم یک آدم بی سوادتر که تنها دارندگیش شده یک مدرکی که به هیچ دردیش نمی خورد جز سرکوفت زدن به خودش که بیا. مدرک. چی بهت اضافه شد که تا به حال نشده بود؟

می دانید، خیلی درد است آدم خودش هم از مقصر بودنش باخبر باشد، آدم هایی که از زیر بار مسئولیت شانه خالی می کنند و همیشه پی مقصرند برای زندگی ای که خودشان مسئولش بودند، آدم های کمتر غصه خوری اند لااقل.من خیلی از مقصر بودن خودم باخبرم. بیشتر از آنکه باید.]

خانومه برگشت بهم گفت شب جایی داری بمانی؟ گفتم بله می روم پیش دوستم، گفت دوست داری خانه ما بیا، گفتم نه مرسی، گفت والا بی تعارف می گم گفتم دوستم هست، گفت به هر حال اگر جایی را نداری خونه ما یک لقمه نون پیدا می شود دلم سوخت، گفتم همان هم زیاد است ولی دوستم هست لبخند زد گفت خدافظ.

پی نوشت: وبلاگم را فیلتر کردند، خود پرشین بلاگ هم نکرده ها، دست اندرکاران عزیز، من از روز اول اینجا وبلاگ زدم که فیلتر نباشد و حالا هست، با توجه به اینکه می ترسم وبلاگم از پرشین بلاگ حذف شود احتمالن در آینده نزدیک به وردپرس اسباب کشی می کنم و آدرسم همین منتها در ورد پرس خاهد بود.

  
نویسنده : گندم سین ; ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٩ دی ،۱۳٩٠
تگ ها :

 

...

  
نویسنده : گندم سین ; ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ دی ،۱۳٩٠
تگ ها :

 

"از جان عزیزترم، در شهریم که با تو برایم غریب نیست

اما دیشب را بی تو در غربت گذرانده ام، سهم من از عشق گوشه سرد و تاریکی از این دنیاست که با یاد تو گرم و روشن مانده است

کاری کن که باور کنم انتظار خود عشق است

آشکارا نهان کنم تا چند/ دوست می دارمت به بانگ بلند*"

...

کوچولوتر که بودم، پونزده شونزده ساله، خیال می کردم عشق واقعی آدم یعنی همانی که تهش به ازدواج می رسد، یادم نیست خیال بافیم چه شکلی بود یا توی خیالبافی هام آدمه اسم داشت یا نه.

اما یادم هست یک شب خواب دیدم، همان عشق واقعی خیالی را، که موهای لختی داشت، قد متوسط و توی خواب من حتا یک کلمه هم حرف نمی زد، قیافه ناراحت و غصه داری داشت که با یک من عسل نمی شد بهش نگاه کرد. ولی خوب بود؛ یکجورِ افسرده خوب. بیدار که شدم ناراحت بودم، فکر می کردم حقم نیست آدمی که دوستش دارم غمگین باشد. فکر می کردم اصلن آدم چی می تواند پیدا کند که انقدر غمگینش کند.

توی همان پونزده شونزده سالگی گفتم دوست ندارم آدمه غصه دار باشد ولی همان قدر که ابراهیم به خواب معروفش ایمان داشت من هم به این ایمان داشتم آدمی که خوابش را دیده ام همانی است که من عاشقش می شوم و باش ازدواج می کنم.

بعد، بزرگتر که شدم، دیدم یک وقتی یک کسی را از دور می بینی هر روز و لبخند می زنی و چند تا کلام باش حرف می زنی و عاشقش می شوی، یا دست یک کسی را برای اولین بار می گیری و خون توی مغزت می دود، گر می گیری و عاشقش می شوی، یا اصلن چند سال همین طور دورادور با کسی سلام علیک می کنی فقد بعد یک روز با یک غصه طرف، با یک اتفاق بد، می فهمی چقدر طاقت دیدن دردش را نداری و بعد می فهمی عاشقش بوده ای و خیلی از این ماجراها که هر کسی قصه خودش را دارد براش.

بزرگتر که شدم دیدم عشق یک جور زخم است، انگار کن دست کنی توی سینه ات قلبت را در بیاوری و بعد با چاقو شروع کنی روش را تراشیدن. خیلی اغراق شده است؟ نیست. همین حال است، بابت کنسل شدن یک قرار، بابت یک بدقولی، بابت یک بی اعتنایی مثل روز مرگ عزیزت زار می زنی و زخمه هی عمیق تر می شود، دردِ داشتن، دردِ داشتنِ "دوست" می شود تنها چیزی که هست، دردی که نمی شود بی خیال داشتنش شد.

بعد، یک روز طرف نیست دیگر، می رود پی کارش، پی زندگیش تو می مانی با زخمت. یک تکه زخمیِ به درد نخور از قلب که هیچ وقت خوب نمی شود، باید بکنی بندازی دور. زخم التیام نیافتنی. می بُری. با درد. تکه تکه هاش را از تمام خیال بافی هات، ذوق کردن هات، گریه کردن هات، شیطنت هات، جمع می کنی و زخم هاش را با همان تیغه می بری و می ندازی دور و بعد یک تکه از قلبت نیست دیگر.

ناکار شدی. تبریک. یک قلب می ماند برات که توانایی دوست داشتن ندارد، زخم دارد، نمی بندد، سر بندش گم شده، سر بندی که وصل می شد به دیگران گم شده، یک وقت هایی حتا محض رضای خدا نمی تپد برای کسی که بدانی هنوز وجود دارد، جای دوست داشتنش هست، ولی عاشق نمی شود. از بالای نردبان افتاده اید تا به حال؟ دیدید تن می ترسد تا چند وقت، قلب می ترسد برای همیشه . امتناع می کند، دست و پا می زنی بدتر، هی زورکی می خواهی دل ببندی نمی شود.

بعد بیدار می شوی می بینی توی دست های کسی خوابیده ای که عاشقش نیستی، بوی کسی روی تن توست که عاشقش نیستی،جای زخم کسی روی تنت است که روی روحت نیست، به حرف کسی گوش می کنی که عاشقش نیستی، لباس برای کسی اندازه می گیری که عاشقش نیستی، هست چون بودنش دردِ از خود متنفر بودن دارد ولی قیمت تنهایی ندارد. مصیبت دارا بودن را نمی کشی لااقل دیگر.

بعد، مثل من اگر دیوانه باشی، دست کسی را که دل نمی توانی ببندی بش، ول می کنی چون با خودت غریبه ای وقتی هست، از خودت متنفری وقتی هست، تلخی وقتی هست، هی از خودت می پرسی من توی آغوش این آدم چه غلطی می کنم وقتی دلم نیست، من چرا به این آدم می گویم عزیز وقتی قدر همین آدمهای معمولی دوستش دارم، چرا وقتی صدام می کند می گویم جان وقتی "جان"م نیست، نه او نه هیچکس دیگر.

عاقل باشی اما، دستش را دو دستی سفت می چسبی، برای آینده ات باش برنامه می ریزی، خیال می کنی زندگی همین است که تنها نباشی، زندگی همین است که از روی برنامه اجرا بشود، برنامه این است که همه برای خودشان یک جفت داشته باشند.

...

دیوانه ها، غیر عاقل ها ولی هر بار ازشان بپرسی چرا تنهاند؟ لبخند می زنند و قلبشان پاره می شود. چیزی نیست توی قلبشان که بخاهند باش یکی دیگر را دوست بدارند اصلن.

*:متن نامه ای که توی شب های روشن - فیلمی که من نمی دانم چرا انقدر دوستش دارم- استاد می نویسد.

پی نوشت: بعضی وقت ها یک چیزی می نویسم که خودم حالم ازش به همی می خورد ولی به هر حال وقت بالاش رفته

  
نویسنده : گندم سین ; ساعت ۱:۱٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ آذر ،۱۳٩٠
تگ ها :

 

گفت فلانی فردا شب می آید اینجا، با چشم های ورقلمبیده ام نگاه کرده ام بش گفتم خب، گفت کاش امشب می آمد، توی دلم گفتم کاش هیچ کس نمی آمد، کاش تنها مانده بودم توی خانه، یا لااقل می شد آدم زنگ بزند به کسی، هر کسی که آغوش دارد انقدر که آدم را توش مدت طولانی نگه دارد و پیشانیت را ببوسد و خیال کنی آغوشش بهترین جایی است که پناه می توانی بگیری توش و بعدن هم ریده نشود به حالت البته، بعد گفت ببین اسمس چی زده برایم، گوشیش را نشانم داد، فلانی گفته بود ماکارونی میخواااام، میخاااام، من دلم سوخت، آدم دلش می سوزد ببیند یکی یک چیزی به همین راحتی دوست دارد، فلانی ماکارونی اینجور به قول خودش خیس و پرملات که من می‏پزم دوست دارد، گفتم بیاید درست می کنم، ولی دلم سوخته، می دانید؟ دل آدم بسوزد و کاری بکند خوب نیست مخصوصن اگر حال خودش خوش نباشد. بعد کله ام را کرده م زیر پتو و اشک ریختم، بار چندم بود از صبح گریه ام قطع می شد و دوباره از اول اشک سرازیر می شد.

گفتم ابی بگذارم بلکم حالم بهتر شود بلند شدم رفتم سراغ کامپیوتری که حالا سالی یک بار روشن می شود و هر چی آهنگ خاطره بازی توش هست که هر وقت بخاهی یاد همین چند سال پیش بیفتی و زار بزنی می توانی بری سراغش، نمی دانم اسم این آلبوم ابی چیست که همه آهنگاش خیلی خوبند، گمونم عطر تو باشد، همین آلبومه را گذاشتم نشستم پای توییتر، گفتم توییت های مردم را بخانم یک کمی نق بزنم بلکم یادم برود حالم بهتر شود. ولی این شکلی نیست می دانید. هیچ وقت نمی شود آدم واقعیت هایی را که با عذرخواهی تا دسته فر رفته اند فراموش کنند، مثل صدای چیک چیک آب، هر کار کنی هست، روی اعصابت هست، بعد آن قدر این چیک چیک آب تلخ و دردناک می شود که یک وقت می بینی یک قطره می چکد و تو یک هو پقی می زنی زیر گریه. کاش من انقدر اعتماد به نفس داشتم می آمدم می گفتم الان چه کاری را دقیقن به این تشبیه کردم ولی ندارم.

ها، داشتم ابی را می گفتم، ابی گذاشتم و داشت حالم بهتر می شد زنگ در را زدند رفتم اف اف را برداشتم دیدم هیچ کس نیست بعد دیدم زن صاحبخانه از توی راهرو یک چیزی کشید شبیه داد، گفت خانوم صدای اونو کم کن گناه داره و من خیلی سعی کردم نگویم ریدم به این گناه و صواب شما، نگویم بر قبر آن ج.اکشی که اولین بار این بساط دار و دسته و نوحه را راه انداخت که شما هیچی از همین دین مزخرفتان نمی دانید الا مسائل س.ک.س ی اش و این مشکلات تخمی ای که با به قول خودتان با مسائل لهو و لعب آمیز دارید.بعد . فقد با لحن آرام بی اعصابی گفتم "کم کردم" و برگشتم تو. دوباره زدم زیر گریه و به این فکر کردم هر بدبختی ای که این مملکت دارد از مردمش دارد و مردمش هم از اسلام و نفت دارند.

خیال کردم کاش زندگی این شکلی نبود، ولی هست، زندگی این شکلی است که شما تا یک مدت خیال می کنید کاش چیزی را که دوست داشتید به دست می آوردید و بعد بزرگتر که شدید، یا شاید بزرگتر هم نه، بیشتر که به گ.ا رفتید فکر می کنید کاش یک چیزی را دوست داشتید. اینجاست فاکد آپ، از چیزی که هستید، چیزی که دارید راضی نیستید ولی هیچ تلاشی هم برای عوض کردنش نمی کنید، می نشینید ببینید کی می میرید، این جایی است که من الان روی صندلیش نشسته ام. قصد دارم بلند شوم ولی هر بار یک قدم برمی دارم از صندلی دورتر بشوم و بعد می بینم خب که چی؟ برمی گردم، انقدر بی حال و بی توان که دستم را می گذارم روی نشیمن صندلی و بعد می نشینم روش و دوباره روز از نو روزی از نو.

اینجاست، دقیقن اینجاست که بیست و سه ساله ای ولی خیال می کنی صد سال است که داری کار می کنی، صد سال است داری زندگی می کنی، صد سال است بار زندگی روی دوشت است و برداشته نمی شود و خسته می شوی و دلت می سوزد و اشکت بند نمی آید و دلت، دلت که انگار از روز اول نبوده اصلن.

  
نویسنده : گندم سین ; ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ آذر ،۱۳٩٠
تگ ها :

 

گودر دارد تمام می شود. این شاید آخرین پستی باشد از این وبلاگ که خودم می آیم با دست خودم توی گودر شر می کنم. مثل سگ ترسیده ام و هی این دو روز جفتک می اندازم. شما من را نمی شناختید خیلی سال پیش. خیلی سال پیش یعنی سال 87. سال 87 تا حالا از زور زیادی اتفاقات برای من خیلی سال محسوب می شود. 87 ،سر یک شکست عشقی تخمی ، ترم آخر دانشگاه  ، حذف ترم کردم. ده واحد باقی مانده با پرو.ه و کوفت و زهرمار ، برگه حذف ترم را که امضا کردم پیادهخ برگشتم تا نشر چشمه ، همه پس اندازم را کتاب خریدم  ،به اندازه کل تابستان. آن وقت ها یک رفیق بیشتر نداشتم ، رفیقم زودتر از من درسش را تمام کرده بود رفته بود دنبال زندگیش ، تنهایی شد مال من. به قول استاد همان فیلمه حرف میخاستم بشنوم کتاب می خواندم  ، حرف میخاستم بزنم کسی را نداشتم این شد که وبلاگ زدم. توی وبلاگم چیزی نمی نوشتم به غیر از چس ناله عاشقی. همه زندگیم شده بود چای و زهرمار و کتاب و نوشتن توی همان وبلاگ تخمی و همین. تنهایی تا خرخره رسیده بود ، شکست عشقی البته درد نبود یک چیزی توی وجودم منفجر شده بود که سال ها قبل خیال می کردم تعمیرش کردم ، خیال می کردم کل چهار پنج سال سخت زندگیم یادم رفته و نرفته بود توی یک جایی از ذهنم مانده بود تا دوباره جرقه بخورد و آتشم بزند.

همان سال گه ،  آذرماهش ،  برای اولین بار یک سری وبلاگ نویس را دیدم سر همان وبلاگ تخمی تخیلی. امید و مانی و میثم و تیتا و حامد ( که هیچوخ معلوم نشد چی سر این بچه آمد) و چند نفر دیگر. همین قرار زندگی من را عوض کرد. یک سری از این آدم ها که آن شب دیدم شدند عزیزترین آدم های زندگیم اند. سال بعدش، انتخابات 88، یادم نیست چطور و از کجا میثم گودر را پیدا کرد، دست من را هم گرفت برد توش گفت بیا اینجا. خلإ من پر شد با آدم های گودر. اول شد منبع اطلاعاتی سیاسی بعد شد تفریح بعد شد مجله و کتاب من. بعد آدم هاش دیگر نبودند خلأ پر کن من. آدم هاش حتا آن هایی که ندیده بودمشان شده بودند دوست هام. دوست های من همیشه برام خیلی عزیزند. آدم ها، یا لااقل آنهایی که من توی همین گودر شناختم و پیدا کردم هر چیزی که بود خودشان بودند، رک و راست، بد، خوب، اینها الان تعارفات دم مرگ گودر نیست، اینها چیزی است که واقعی است، توی تمام این مدت من همیشه آن بخشی از وجود آدم ها را توی نوشته های خودشان یا چیزی که از دیگران شر می کردند و دنبال بخشی از خودشان توی نوشته می گشتند می دیدم، بخشی که نمی شود دست کرد توی قلب مردم هر روز و دید. ما خیلی با هم غصه خوردیم، خیلی با هم خندیدیم، دیدی می روند بالای تریبون موقع موفقیت و از خانواده ای که یاریشان کرده بود تشکر می کنند، یک چیزی شبیه همان، یک جور دلداری خوب، خیلی ها بی اغراق توی این مدت دست هم را گرفتند، این آگهی های گودری (صرفن نیازمندی های گودر را نمی گویم)، نمونه کاملی بود از آدم هایی که کمک می کردند به هم نه به خاطر خدا، نه به خاطر ثواب و این مزخرفات، نه به خاطر "چراغی بهر تاریکی نگهداشتن"، چون می خواستند کمک کنند فقط یا لااقل من که اینجور فکر می کنم

من، این ها را الان دارم با گریه می نویسم، خیال می کنم دارم بر می گردم به سال 87، آنجایی که هیچ کسی را نداشتم انقدر نزدیک باشم بهش، که هر چیزی را که به کسی نتوانم بگویم پیش آن ببرم و هر چیزی که خیال نمی کردم کسی بنشیند برایم تعریف کند آنجا بخوانم، من از تنهایی می ترسم، از اینکه شما نباشید می ترسم، از اینکه روزم با گودر شروع نشود خیلی می ترسم ولی از اینکه از آدم هایی که آن گوشه سمت چپ لیست کرده ام برای خودم بی خبر بمانم ولی خیلی بیشتر می ترسم، می ترسم یک مو از سرشان کم بشود و من توی بی خبری، وقتی این تنها رشته ارتباطیم را از دست داده ام ... جمله م ته ندارد

 

  
نویسنده : گندم سین ; ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ آبان ،۱۳٩٠
تگ ها :

چسناله

داشتم از کلاس بر می گشتم همینطور شریعتی را تلک تلک گز کردم پایین. مثل هر یک روز درمیان دیگری که می‏روم کلاس دختر مهربانی که هیچ وقت آرایش ندارد و چشم هاش قهوه ای روشن است و خیلی لاغر است و لباس‏هایی می‏پوشد که مدل خودش است ومدل هیچ کس دیگری نیست و سرشانه هایی دارد عین آستین لباس‏هایی که آنه شرلی (که من ازش متنفرم) دوست داشت؛ همان طور چین دار و سبک دهه هفتاد خواننده های آمریکایی. از کلاس همین دختر باحوصله‏ای برمی گردم که می ایستد رو به روت و لبخند به لب نگات می کند تا تو هر چرتی دوست داری ببافی بعد غلط هات را بگیرد و بهت بگوید چی را به جای چی استفاده کنی بهتر است.

ها، داشتم از کلاس همین دختر برمی گشتم، آقائه بساط کرده بود کنار خیابان، قابلمه و کاسه بشقاب می‏فروخت، من دو تا قابلمه لازم دارم چون چهار تایی که دارم به کارم نمی‏آید، دو تاش زیادی بزرگ است، یکیش متوسط است که درش گم شده- اصلن نمی دانم کجا و اصلن نمی دانم چطور ممکن است در یک قابلمه گم بشود- و یکیش هم زیادی کوچک است. به خودم گفتم قابلمه لازم داری، بعد همینطور چمباتمه زدم کنار وسایل آقائه. قابلمه داشت، مایتابه، قاشق و چیزهای دیگری که به چشم من نمی‏آمدند، چرا، کتری هم داشت. داشتم پیش خودم فکر می کردم کتری هم بگیرم برای علی چون که تازه ارشد قبول شده رفته یک شهر دیگری و لابد همه تجربه کرده اند آدم موقع اسباب کشی به خانه‏ای، خوابگاهی، جایی، اولین چیزی که لازم دارد چایی است. یعنی جان آدم نباشد چاییش به راه باشد به زعم من.

نشستم کنار بساط آقائه، همین طور که کف مترو می‏نشینند نشستم کنار بساط، عینهو فروشنده. نمی دانم چقدر شد، پنج دییقه، ده دییقه، انقد شد که دیدم یک نفر صدام می‏کند، سرم را آوردم بالا دیدم آقائه با تعجب نگام می کند، می پرسید چی میخوای؟ پول نداری؟ چقد نشسته بودم به گریه کردن کنار بساط وسیله فروشی آقائه؟ نمی دانم.

این روزها این شکلی‏ام، از شک درآمدم، مثل فردای تشییع جنازه می مانم، تلنگر هم نباشد خیره می‏مانم یک جا و اشک می ریزم، غمگین نیستم، هیچ چیزی نیست که بتواند غمگینم کند، خسته هم نیستم، هیچیم نیست اصلن، یک چیزی برام از بین رفته که قبلن باهاش کارهام را تمام می کردم، یک چیزی که بهش می گویند انگیزه. انگیزه ندارم، یک که چی بزرگ غیر مقطعی برام به وجود آمده که هر روز بزرگتر و پر رنگ تر می شود. یادم هست آرش نت گذاشته بود که هیچ وقت فکر نکرده کسی از در می تواند بیاید و حالش را بهتر کند، نجاتش بدهد، من هم همین. خیال نمی کنم بودن کسی بتواند نجاتم بدهد، یا تغییری توی زندگی باشد که اگر آویزانش بشوم حالم را بهتر کند.

یک وقتی که دور هم نیست، همین دو سال پیش – که حالا البته انگار صد سال ازش گذشته- خیال می کردم اگر 40 میلیون پول داشتم، اگر تنهاتر از این حتا زندگی می کردم، اگر زیباتر از اینی که هستم بودم، اگر انتخابات این شکلی نمی شد، اگر اگر اگر... اینها بود من آدم خوشحالی می بودم.

حالا شاید انقدر ناامیدم که مطمئنم اگر هر کدام اینها هم همین الان عوض بشود، حالم بهتر نمی شود، یک چیزی از بین رفته است به اسم شادی که برگرداندنش محال است، مثل روزهای تمام شده که برگرداندنشان محال است.

هر اتفاق بدی که توی زندگی آدم می افتد، هر یک چیزی که آدم از دست می‏ دهد یا نه، اصلن هر یک امیدی که ناامید می شود، حتا اگر مال یک چیز ساده و مسخره باشد، یک تکه از وجود آدم را از بین می برد، خیلی وقت پیش، توی ایلونکا، نوشته بودم آدم بعد از همه این اتفاقات به بازمانده های جنگ می ماند، جنگ یک جایی از روحش ادامه دارد، حتا اگر توی واقعیت تمام شده باشد، کی می تواند بگوید این دنیای دور و بر ما واقعی تر از آنی هست که توی روحمان جریان دارد؟ برای همین هم هست، بعد از همه چیزی اتفاق می افتد، خنده آدم صدای گریه می دهد توی خودش.

پی نوشت: این ها چیزهایی است که من نمی توانم بروم توی صورت مردم و برایشان تعریف کنم، عذاب وجدان می گیرم، مردم گناه که نکرده اند هی نق بزنی، ناله کنی، آه بکشی برایشان، می آیم اینجا می نویسم، نمی دانم چرا، نوشتن هیچ وقت درد کسی را دوا نکرده شاید، هیچی تهش اینکه اینجا وبلاگ است، آدم توی وبلاگش هم ناله نکند کجا ناله کند پس؟

  
نویسنده : گندم سین ; ساعت ۸:٥٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ مهر ،۱۳٩٠
تگ ها :

 

خواب دیدم دستم را گرفت برد میز آن طرفی، خیلی آن طرف تر از دوست‏ها، پیرهن همانی تنش بود که من دوست نداشتم، باش هم عکس گرفته بود یک موقعی گذاشته بود این طرف و آن طرف و آن وقتها که من درست نمی شناختمش فکر می کردم این آدم خوش تیپی نیست با این پیرهنش، ها، همان پیرهنه تنش بود، دستم را گرفت برد میز آن طرفی نشاند، توی یک رستوران بودیم یک رستورانی که دو تا راه باریکه بود  میزها توش بودند یک جایی عین آن رستورانی که توی سرچ آو میدنایت کیس دختره با کاندیداهاش قرار می‏گذارد، دستم را یکجور نامهربانی از مچ گرفته بود و یک کار بدی کرده بودم توی خواب که نمی دانستم چیست، ولی توی واقعیت می دانستم گناهم این است که هی دلم تنگ می شود براش و هی به خودم می گویم خفه شو.

نشاندم سر آن میز و من عین بز اخوش (کاربردش همین جاست؟) کله م را کج کرده بودم و حرف نمی‏زدم. گفت من نمی‏تونم این طوری ادامه بدم بات، برداشتی به همه گفتی که چی؟ من توی خواب می دانستم هیچ رابطه ای وجود ندارد، می دانستم کسی خبر ندارد، بش گفتم مگه بین من و تو چیزی هم وجود داشته، با تعجب نگام می‏کرد، من داشتم از توی واقعیت خودم حرف می‏زدم او داشت از توی خوابم بام حرف می‏زد، دست‏هام را گذاشتم جلوی صورتم و زار زدم گفتم من چقدر غصه خوردم که کاش آن بار که یک جایی نوشته بودی یکی بلند شود بیاید یک کافه ای جایی بات آمده بودم، بعد همین طور که داشتم گریه می کردم بلند شد رفت. با همان پیرهن زشتش.

این حسرت خوردنم از دو هفته پیش شروع شده، از دو هفته پیش نشسته بودم پشت میزم و داشتم خرت و پرت هام را جمع می کردم یکهو غم برم مستولی شد، بک هو گیر دادم به خودم که چرا عکاسی را ول کردی چهارسال پیش؟ چرا آمدی پشت میزی نشستی که مال تو نیست؟ توی دلت دوستش نداری. به خاطر پول؟ خاک بر سر خودت و شعارهات. چی شد پس آدم باید هر کاری دلش گفت بکند. بعد گیر داد به بعدتر. گفت برداشتی یک رشته ای را انتخاب کردی که به دردت نمی خورد، بعد دو سال ماندی سر یک کاری با چندرغاز حقوق، دو سال از عمرت را گذاشتی اعصابت را به فنا دادی که چی؟ الکی الکی برداشتی عمر خودت را گذاشتی پای چیزی که تجربه هم نبود حتا.

شرمنده شدم پیش خودم، میدانی، من هیچ وقت نشده بود برگردم یک جایی از زندگیم را نگاه کنم و بگویم باید این کار را می کردی و نکردی، هیچ وقت از هیچ چیزی پشیمان نشده بودم بعد یکهو بی هیچ ماجرایی افتاده بودم وسط سرزنش خودم، که اشتباه کردی و آدم وقتی اشتباه می‏کند باید حداقل انقدر مسئولیت‏پذیر باشد که توی چشم های خودش لااقل نگاه کند و بگوید شرمنده ام که به گا دادمت، اشتباه کرده م، و کاری برای جبرانش از دستم نمی‏ آید. همین طور ادامه دادم، غر زدم به خودم و راستش هیچ کدام غمگینم نمی‏کرد، صرفن غر بود، مثل وقت هایی که سر بقیه غر می زنم در حالی که ناراحت نیستم صرفن غر می زنم در حالی که موضوع برایم اهمیت چندانی هم ندارد، یک جور به تخمم خوبی ام من که برام مهم نیست قبلنم را به گا داده باشم.

یا مثلن کلی خرج یک چیزی می کنم بعد آن چیزا را گم می کنم یا می شکنم یا از بین می برم یا کلن بی خیالش می شوم و می ندازم یک گوشه کناری و به کفشم هم نیست، یک دکمه اتوماتیک دایورت دارم به یقین که هنوز کشفش نکرده ام، باید یک روز دل و ردوه ام را پهن کنم وسط اتاق ببینم کجاست. حالا بگذریم ته همه غرهام ولی رسید به اینجایی که خوابش را دیدم، خودم غر زد که چرا آن بار که نوشته بود یکی باش برود بلند نشدی بری که به این حال و روز نیفتی؟ برای این آخری هیچ کاری نداشتم بکنم، دکمه دایورتم را با یک چیزی خاموش کرده بود که نمی توانستم روشنش کنم، از بی رحمی خودم به ستوه آمدم،گفتم من خبر نداشتم بعدنم چه حالی می شود، چه جور می شود، زدم زیر گریه گفتم دست از سرم بردار، تمام شد رفت، توی چشم هام نگاه کرد گفت خاک بر سرت، هر کسی را که دوست داری از دست می‏دهی.

  
نویسنده : گندم سین ; ساعت ٧:۳۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳۱ شهریور ،۱۳٩٠
تگ ها :

← صفحه بعد